تبليغاتX
پیام
کمیته پیگیری ایجاد تشکل های آزاد کارگری

 

یانیه کمیته پیگیری ایجاد تشکل های آزاد کارگری در حمایت از دانشجویان آزادیخواه و منتقد دانشگاه شیراز

 

بار دیگر با فرا رسیدن 16 آذر، روز دانشجو، در دانشگاه های سرتاسر ایران، تشکلات دانشجویی آزادیخواه و منتقد به برپایی تجمعاتی اقدام کردند. از جمله دانشجویان دانشگاه های تهران، مازندران، شیراز، بوعلی همدان، اصفهان و ... با برگزاری آکسیون هایی در اشکال مختلف به امنیتی شدن فضای دانشگاه ها، اخراج و بازنشستگی زودرس اساتید منتقد، ستاره دار کردن دانشجویان و تحدید آزادی های آکادمیک اعتراض کردند.

در روزهای 16 و 18 آذر، دانشجویان دانشگاه شیراز، در گرامیداشت این روز، به تجمع و اعتراض در صحن دانشگاه پرداختند. حضور پر شور و استقبال وسیع بدنه دانشجویی این دانشگاه، که از گذشته سابقه ای دیرینه در ایستادگی و مقاومت در برابر استبداد داشته اند، نهادها و سازمان های امنیتی و وابسته به حکومت را در هراس انداخته و آنان را به فکر طرح ریزی پروژه ای برای باز پس گرفتن فضای دانشگاه از دست دانشجویان پیشرو و همچنین انتقام جویی از اعتراضات و اعتصابات وسیع 11 روزه ی آنان در اسفند ماه سال گذشته، انداخته است.

بار دیگر نهادهایی وابسته چون بسیج و انصار حزب الله و نمایندگان و بازوان اجرایی آنان در دانشگاه، که در هماهنگی بی نظیری با مسئولین و حراست دانشگاه شیراز عمل می کنند، به اعتکاف در دانشگاه به بهانه " توهین به شهدا و رهبر جمهوری اسلامی" پرداخته اند. نمایش تکراری و مضحکی که بی شک یادآور پروژه امنیتی کردن دانشگاه پلی تکنیک تهران در بهار سال 1386 می باشد.

دانشجویان در ایران، در سال های اخیر، همواره در تجمعات اعتراضی خود، با تأکید بر مواضعی اصولی و اشاره به هم سرنوشتی جنبش دانشجویی با سایر جنبش های اجتماعی، بویژه جنبش کارگری، از کارگران و اعتراضات آنان دفاع کرده اند. کمیته پیگیری ایجاد تشکل های آزاد کارگری ضمن محکوم کردن طرح جدید سرکوب دانشجویان، از تمامی نهادها، سازمان ها و مردم پیشرو در ایران و سراسر جهان می خواهد که با پیوستن به صفوف اعتراضی در مقابل سرکوبگری عوامل سرمایه داری ایران، از این دانشجویان به دفاع برخاسته و از هر چه امنیتی تر شدن فضای جامعه و دانشگاه های ایران جلوگیری کنند.

کمیته پیگیری ایجاد تشکل های آزاد کارگری

26 آذر ماه 1387

2 نوشته شده در  87/09/27ساعت   توسط آسو  | 

بر گرفته از سایت رادیو فرانسه

کارزار یونسکو برای مبارزه با برده داری نوین

 

بر گرفته از سایت رادیو فرانسه

بنا بر گزارشی که سازمان ملل منتشر کرده است، علیرغم اینکه تجارت سیاهان بعنوان برده، نزدیک به دو قرن است که بطور رسمی لغو شده است، اما بیست و هفت میلیون نفر کماکان به شکل های مختلف در سراسر جهان مورد استثمار قرار می گیرند.

یونسکو همزمان با شصتمین سالگرد اعلامیۀ جهانی حقوق بشر با تأکید بر این مسئله اعلام کرده است:" اگر چه برده داری رسماً لغو شده، با وجود این در تمامی نقاط جهان بطور گسترده ای رایج است و در زندگی روزمره ریشه دارد ".

خانم گولنارا شهینیان، گزارشگر ویژۀ سازمان ملل در بارۀ شکل های جدید برده داری، در گزارش خود به وجود بیست و هفت میلیون برده در سنین و جنسیت های مختلف از زن و مرد، دختر و پسر اشاره کرده، و تأکید می کند که برده داری امروز به شکل کار اجباری بواسطۀ بدهی و بهره بردای جنسی است.

بنا بر گزارش سازمان ملل که توسط مؤسسۀ انگلیسی ویلبرفورث، تهیه شده است، بیشتر این بیست و هفت میلیون انسان استثمار شده در قالب برده داری مدرن در کشورهای شبه قارۀ هند هستند، جائیکه بین پانزده تا بیست میلیون نفر با کار اجباری در هند، پاکستان، بنگلادش و نپال روزگار می گذرانند.

بر اساس همین گزارش، نزدیک به بیش از دوازده میلیون نفر در سایر نقاط جهان تحت استثمار به شکل کار اجباری قرار دارند، دو میلیون نفر در شبکه های قاچاق انسان گرفتارند و دو و نیم میلیون نفر نیز توسط گروههای شبه نظامی و شورشیان برای جنگیدن مورد استثمار قرار می گیرند.

این گزارش همچنین اشاره می کند که بیش از سیصد و شصت هزار نفر در کشورهای صنعتی در شرایط برده داری زندگی می کنند و نیمی از این تعداد مورد سوءاستفاده های جنسی قرار می گیرند.

همزمان با این گزارش، ارقام اعلام شده از سوی سازمان جهانی کار، نشان می دهد که از میان دویست و یازده میلیون کودکی که در جهان بکار مشغولند، بیش از هشت میلیون کودک یا بعنوان سرباز و یا در کار اجباری مورد سوءاستفاده قرار می گیرند و یا با تن فروشی و حضور در فیلم های پورنوگرافی روبرو هستند.

گزارش منتشر شده توسط یونسکو با نقل مثال های متعدد، به کشورهایی نظیر هند اشاره می کند و موضوع دست داشتن مقامات رسمی را در برده داری نوین پیش می کشد. در موریتانی، به برتری سیاسی و اقتصادی نژاد مور سفید - که بر فشار بر نژاد سیاه این کشور استوار است -اشاره و تعداد انسان های به بردگی کشیده شده را بیش از صد هزار نفر عنوان می کند.

این گزارش همچنین از کشور انگلستان نام می برد که دهها هزار مهاجر آن استثمار می شوند. بر اساس این گزارش، طی ده سال گذشته، ده هزار زن و بین سه تا چهار هزار کودک در انگلستان تحت سوء استفادۀ جنسی قرار گرفته اند و هزاران مهاجر مجبور شده اند به کار اجباری تن بدهند.

2 نوشته شده در  87/09/26ساعت   توسط آسو  | 

سندیکای کارگران شرکت واحد

 محاکمه کارگران نیشکر هفت تپه را محکوم میکنیم

 

طبق اظهارات وکیل مدافع جمعی از کارگران نیشکر هفت تپه، دادگاه انقلاب دزفول طبق ابلاغیه ای آقایان علی نجاتی، فریدون نیکو فرد، محمد حیدری مهر، جلیل احمدی و قربان علیپور را در روز سی ام آذر ماه به دادگاه جهت محاکمه احضار کرده است. بر اساس این ابلاغیه آقای ابوالفضل عابدینی روزنامه نگار نیز به جرم مشارکت در اتهام تبلیغ علیه نظام، در این روز به دادگاه فرا خوانده شده است.
بر اساس اظهار وکیل مدافع این کارگران اتهام آنان تبلیغ علیه نظام است. این اتهام در حالی به پنج نفر از کارگران نیشکر هفت تپه وارد میشود که آنان هیچ جرمی جز دفاع از حقوق انسانی شان مرتکب نشده اند.
قابل ذکر است کارفرمای نیشکر هفت تپه بطور مکرر دستمزدهای این کارگران را ماهها پرداخت نکرده بود و آنان در اعتراض به این وضعیت بناچار دست به اعتراض زده بودند.
محاکمه کارگران نیشکر هفت تپه به جرم تبلیغ علیه نظام، ابزاری برای وادار کردن کارگران به سکوت در برابر پایمال کردن ابتدائی ترین حقوقشان می باشد.
سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه ضمن محکوم کردن محاکمه کارگران نیشکر هفت تپه، بر این باور است که تشکل و اعتراض و تجمع حق مسلم کارگران است و این محاکمه چیزی جز محاکمه حق خواهی کارگران نیست و باید فورا ملغی شود.


 سندیکای کارگران شرکت واحد

اتوبوسرانی تهران و حومه

١٣٨٧/٩/٢٥

2 نوشته شده در  87/09/26ساعت   توسط آسو  | 

شانزده آذر در چند پرده

شانزده آذر در چند پرده

پریسا نصرآبادی  

وسوسه نوشتن در باره شانزده آذر امسال، تلخ و گزنده است؛ آوار مرور چندین سال پیاپی شانزده آذر سرخ که دستاورد پیشروی مستقل ترین، مترقی ترین و متعهد ترین بخش از بدنه جنبش دانشجویی بود، امسال در فضایی بر سر ها فروریخت که نوچگان بخش هایی از حاکمیت، در قامت دفتر تحکیم وحدت (در راستای تسهیم قدرت) و نومحافظه کاران نورسِ وطنی، یگانه میدان دار برگزاری آکسیون روز دانشجو بودند(البته پس از اخذ جواز و کسب تکلیف از مقامات امنیتی مربوطه که چند و چون و چارچوب بندی برنامه را پیشتر به سمع و نظر بانیان مراسم رسانده بودند). اینکه چه وظیفه خطیری بر دوش شاخه های دانشجویی احزابی چون کارگزاران سازندگی یا مشارکت در سال تحصیلی پیش رو،که اتفاقا قرین انتخابات ریاست جمهوری 1388است، نهاده شده و تشکّل واپس گرای انجمن اسلامی (به ویژه در تهران و شهرهای مرکزی) با تامین بودجه از سوی احزاب نامبرده، چه کارکردی را در بستر حاّد- وابستگی علنی به حاکمیت به نمایش خواهند گذارد، مباحثی است که مکرّرا بدان پرداخته شده و طرح دیگر باره آن، در این نوشتار نمی گنجد، و اشاره ای گذرا به آن، تنها بر ضرورت ایجاد تشکل مستقل و پیشرو دانشجویی صحّه می نهد که دستاوردی است دموکراتیک و تاریخاَ به طلایه داری پیشروترین نیروی تاکنون موجود در دانشگاه، یعنی چپ دانشجویی تحقّق پذیر بوده است.

 

پرده اول:

این نمایش، حتی از خودش هم چیزی کمتر بود، عقیم و پوچ. چندین گام به پس، بی آنکه لحظه ای، کور سویی، تردیدی در لوث بودن این کمدی و مقصود بانیان آن بر انگیزد؛ ماسک «رادیکال» یا «آزادیخواه» بودن، بیش از این حرف ها بر صورت هایشان لق می زد، بالماسکه، از نخستین دم آغازین، لو رفته بود.

در میانه آن همه تناقضات اسف بار  و تکرار مکرّرات کسالت باری چون سرود «یار دبستانی» و شعارهایی نظیر «دانشجو می میرد،ذلت نمی پذیرد»!!!، یک دو پلاکارد حیرت انگیز، تمام کسانی را که سال های سپرده پیش را دقیق به یاد می آورند، میخکوب می کرد: «نه به اعدام، نه به سنگسار، نه به تفکیک جنسیتی»، «رهایی زن، رهایی جامعه است».

مبرهن است که دلیل این میخکوب شدن، رنگ دل انگیز سبز فسفری زمینه پلاکارد ها نبوده است! سبب، شعار های سرخی بود که بی کم و کاست و حتی بدون ذّره ای جرح و تنقیح، بر این بستر احمقانه، مهّوع می نمود و بوی گند ناراستی می داد؛ آنگاه که یک «دیگری» هیولا خلق می شود، که هم «عامل تبعیض» است و هم «عامل فساد»، تا در پرتو این شرّ که گویا فعال مایشاء است، مضحکه انتخابات و دموکراسی پرورده اصلاح طلبان، بسان خیری ابدی جلوه گر شود؛ تا این شعار ها نیز، در فقدان مکمل هایی چه در حرف و چه در عمل، چونان جزیره هایی رها شده در خلاء، باشند و دیده نشوند، تا ما همه نظّاره خشم آگین مصادره شعارهایمان، عمل هایمان و ایمان هایمان،  توسط نا نمایندگانی از این دست را به خنده ای از ته دل به یک پارچه نوشت، فراموش کنیم:

منصفانه اگرقضاوت کنیم، در می یابیم که واقعا ژست های آوانگارد این جماعت تا چه حد مقهور کننده است!! و از این روست اگر واهمه ای از این مصادره کردن ها نیست. بگذارید بسیج به نام «دانشگاه پادگان نیست» فراخوان تجمع دانشجویی دهد (و زیر اوزالیدهایش ننویسد که برگزار کننده تجمع است!)، و دفتر تحکیم وحدت هم در این صحنه «نه!» بگوید تا عریضه خالی نماند؛ نمایش کوتاه است، و مخنّثان سرانجام به بارگاه و بر سر خوان پادشاهی رهنمون می گردند.

« این قهرمانانی که با دل سوزاندن به حال یکدیگر و فریاد کشی هایی بی صلابت و با جمع شدن سوته دلانه خویش می کوشند بر کاغذین بودن، ناتوانی و بی قابلیتی آشکار خویش سرپوش بگذارند، همان هایی هستند که بارو بندیل خود را بسته و پیش قسط تاج های افتخارشان را به جیب زده اند.»

تنها یک چیز متقن است و آنقدرشفّاف که نادیده نمی توان گرفت؛ این جنبش، بیش از آنکه مدعیان سردمداری آن می پندارند به پیش رفته است و پیش روی اش را حتی به دفترتحکیم وحدت و موجودیت پس روانه اش نیز تحمیل کرده است؛ تا آن جا که برای گردآوردن جمعیتی که توان استناد را داشته باشد، و برای آنکه سخنانشان با مقتضیات کلیّت جنبش سازگار درآید، ضرورت دارد که پرچم هایی با شعارهایی پرصلابت منقوش بر آن، از پیکره سست این جماعت افراشته شود؛ این چنین است که حتی در غیاب نیروی بالنده چپ، ایده های پیشرو و مترقّی آنان حضوری بلامنازع می یابد، تا هم بر نمایش بودن این مضحکه صحّه بگذارد و هم بازگشت ناپذیری سیر دگرگونی ها و غیر قابل استرداد بودن دستاوردهای مبارزه ای افقمند و مستقل از قدرت مستقر را جلوه گر سازد؛ اختگان، بازندگان تاریخ اند، بی آنکه بخواهند بدانند که از چند سوی مورد عنایت قرار گرفته اند!

پرده دوم:

جامعه بورژوایی در ذات خود ناقهرمانانه است و ناقهرمانان بسیاری نیز می زاید تا ابتذال دل آزاری در بحبوحه دگرگونی ها، چشم ها را به خود خیره کند و متذکر شود که حتی دانشگاه هم، برای خود باغ وحشی است و ما چقدر دنده هایمان پهن شده است که هر جانوری بدان راه می جوید؛ پیشتر گمان می بردم که از کودتای 28 مرداد 1332 به بعد، نسل این گونه نادر منقرض شده باشد، اما به خطا رفته بودم.

صلیب شکسته یا نا مساوی، مسئله این نیست، فاجعه اینست! وحشت، مو بر اندام آدمی راست می کند. بیرقی سرخ، دایره ای سپید در دل آن و چند خط موازی و منقطع در پس زمینه سپید. وَه چه موحش شانزده آذری بود!

چه خالی شده این بیشه که حاملین چلیپای مرگ- پان ایرانیست ها- نیز امسال به میدان آمده اند! جنسمان جور شد...چه شانزده آذر ها که این تاریخ به خود دیده است! و چقدر این تاریخ معلق می زند، آنقدر که هر از گاهی، رسوباتش به سطح می آیند و باز، باید اندکی بگذرد تا دیگر بار ته نشین شوند.

گویا ما حسب عادت با خودمان تعارف داریم، وگرنه که تکلیف روشن است، درغرب این احزاب و دسته جات را «فاشیست» می نامند! فعالیت شان غیر قانونی اعلام شده، نیم قرنی می شود! و ما، نشسته ایم تا پرچم های نژادپرستان بر فراز دانشگاه که گویا مهد آزادی و آزادیخواهی است، به اهتزاز درآید، زیرا که خاک خاورمیانه گورستان بزرگی است، یا دست کم زندان حجیمی است که بهترین و شریف ترین فرزندانش را بر می کشد تا جبهه ملی و پان های کودن ، نیروهای پیشرو سیاسی- اجتماعی اش باشند؛ حال اینکه کِی و کجا قول و فعل این جماعت، یک گام به پیش بوده که ده ها سال است از کول ما پایین نمی آیند، و چه دلیلی در اثبات مدعای خود دارند، امری است علیحده؛ مردگانی اند که بازآمده اند تا دیگران را نیز، سرگرم دفن مرده های خویش سازند.

اما یک چیز روشن است و من هیچ گاه این کلیشه را این گونه با تک تک سلول های بدنم فهم نکرده بودم، که در نبود آلترناتیو  پیشرو و رادیکال چپ و سوسیالیست، این فاشیست ها هستند که کاسه گردان ضیافت مرگ می شوند و بورژوازی نوکر صفت که کاردانی و دانایی اش از نوک بینی اش فراتر نمی رود، با لبخندی نظاره گر این سقوط است...

پرده سوم:

نمایش غیاب چپ در  16آذر امسال در دانشگاه ( البته با استثنا کردن دانشگاه شیراز و مازندران که نیروهای چپ و سوسیالیست در آن پلاکارد های سرخ را از زمین برداشتند) غیر قابل انکار و از خاطر نازدودنی است.

اینکه ما از پس یک هجمه بزرگ  و قلع و قمع شدید در دانشگاه ها، ضرورتا نمی توانستیم و نمی بایستی در مراسمی به این مناسبت (چه در شکل مستقل و چه ائتلافی) حضور به هم رسانیم یک ادعاست، و اینکه ما نباید «به خطر آکسیونیسم» مبتلا شویم و به «حیات تقویمی»  دامن بزنیم ادعایی ست دیگر؛ شواهدی علیه هر دو ادعای فوق الذکر وجود دارد که البته محل بحث آن این جا نیست.

تنها یک نکته اساسی وجود دارد: سرنوشت چپ در دانشگاه  چه خواهد شد؟ با ادامه روند سکون و یک جانشینی که چپ به هر دلیلی در دانشگاه (به ویژه در مرکز و کمتر در شهرستان ها) پیشه کرده است، افول و انقطاع نسلی آن محتوم است. آیا این هم بخشی از نمایش است؟

نمایش هرچه که باشد، فلج شدگی حافظه و تخدیر فیزیکی و عجز از درک تمام عیار مختصات مبارزه را به همراه دارد.

چیز های زیادی است که باید اعاده شود. هم دستاوردهای چند ساله مان و  هم حیثیت مبارزاتی مان. تنها اینست که زنده بودن جریان چپ در دانشگاه را تضمین می کند، وگرنه، غایت این نمایش، چیزی مگر افول کامل روندی غیر زنده نخواهد بود.

تنها امری که پادتن این بیماری فراگیر است، رجوع به تاریخ چند ساله، بازخوانی تجربیات، نقدگذشته و ترسیم استراتژی مشخصی در ظرف مبارزاتی موجود با تمام ویژگی ها و شرایط جدیدی است که بر آن بار شده است؛ تنها اگر خود را بسازیم و باز تولید کنیم، قادر خواهیم بود که به مثابه جریانی پویا، به متن این مبارزه که بیش از دانشگاه، در بطن پرتلاطم جامعه طبقاتی ساری و جاری است بپیوندیم، اگر نه،تلخی بازگشت به روزگارانی که سپری شده و عروج واپس گرایان ، مدیدی در کام هایمان باقی خواهد ماند.

پرده چهارم:

«...انقلاب های پرولتاریایی، برعکس، مانند انقلاب های قرن نوزدهم، همواره در حال انتقاد کردن از خویش اند، لحظه به لحظه از حرکت بازمی ایستند تا به چیزی که به نظر می رسد انجام یافته است، دوباره بپردازند و تلاش را از سر گیرند، به نخستین دودلی ها و ناتوانایی ها و ناکامی ها در نخستین کوشش های خویش بی رحمانه می خندند، رقیب را به زمین نمی زنند مگر برای فرصت دادن به وی تا نیرویی تازه از خاک برگیرد و به صورتی دهشتناک تر از پیش، رویارویشان قد علم کند، در برابر عظمت و بی کرانی نامتعّینِ هدف های خویش، بارها و بارها به عقب می نشینند تا آن لحظه که کار به جایی رسد که دیگر هرگونه عقب نشینی را ناممکن سازد، و خود اوضاع و احوال فریاد برآورند که «رودس همین جاست، همین جا است که باید جهید! گل همین جاست، همین جا است که باید رقصید...!»

(کارل مارکس/ هجدهم برومر لوئی بناپارت)

 

http://www.socialist-students.com/

2 نوشته شده در  87/09/25ساعت   توسط آسو  | 

در آستانه ی تولد شاملو

در آستانه ی تولد شاملو, بامدادی که به نام و برای انسان برخاست

نوشتن از انسان چندوجهی چون شاملو (شاعر، مترجم، روزنامه نگار، فرهنگ و قصه نویس) به همان اندازه که دشوار است، خواستنی نیز هست. دشوار است چراکه زندگی - به اعتقاد من صادقانه ترین شعرش بود- و آثارش، یاد آوار بازیافتن انسان است در تقابل با دیگران و افشاگری فریبهای خورنده ی مرکزیت  ناخواسته. /آنک قصابانند/ بر گذرگاهها مستقر/ با کنده و ساطوری خون آلود/ و تبسم را برلبها جراحی می کنند/ و ترانه را بردهان/ دشوار است چراکه غرش شعرش بر انکار دیگرانی است که معنای زندگی را به سکوت، رضا، و بعضا خشنودی صوری بسته اند /چراغی به دستم / چراغی در برابرم/ من به جنگ سیاهی می روم/ و به همان اندازه شور انگیز است چراکه انسانی از این دست، رخداد عظمت و پیکار خستگی ناپذیری است که با همه ی محدودیت ها، رنج و دردی که به آن آلوده است و دست به گریبان، سرفرازانه به هرآنچه ناانسانی و قشری است نه ای ابدی می گوید /و من همچنان می روم/ در زندانی که با خویش/ در زنجیری که با پای/ در شتابی که با چشم/ در یقینی که با فتح من می رود دوش با دوش/ از غنچه ی لبخند تصویر کودکی که بر دیوار دیروز/ تا شکوفه ی سرخ یک پیرهن/ بر بوته ی یک اعدام: /تا فردا.

بدون شک موتیفهای اصلی اشعار شاملو خواست عدالت و آزادی است که بر بستر رنجی عمیق گُر می گیرد. شعر شاملو آکنده از اضطراب، رنج و اندوه انسان است. خواه این رنج از ساده لوحی آنانی نشات گرفته باشد که پذیرای ستم اند /مرگ من سفری نیست/ هجرتی است / از وطنی که دوست نمی داشتم / به خاطر مردمانش/ و خواه در رثا و فراق انسانهایی که در راه توسع آگاهی انسان آرمانی، پوینده و اندیشه ورز ، جانانه شعله می کشیده اند /کاشفان چشمه/ کاشفان فروتن شوکران/ جویندگان شادی/ در مجری آتش فشان ها/ در برابر تندر می ایستند / خانه را روشن می کنند و می میرند.

اضطراب شاملو معطوف به هراسی است که به جایگاه وجودی عام انسان مربوط است. بر او چه رفته، می رود و خواهد رفت، پرسشی است که با آن آغاز کرده، به سرانجام رسیده و در این راستا آگاهانه بر هر حدودی که بر انسان تحمیل می شده، بی باکانه می شورد. چه این رهایی از بند اوزان کهن عروضی باشد، چه آزادی از بندهای پیدا و ناپیدای تقلیل دهنده انسان /انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود/ توان دوست داشتن و دوست داشته شدن/ توان شنفتن/ توان دیدن و گفتن/ توان اندوهگین و شادمان شدن/ توان خندیدن به وسعت دل/ توان نگریستن از سویدای جان/ توان گردن به غرور بر افراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی/ توان به دوش بردن بار امانت/ و توان غمناک تحمل تنهایی/ تنهایی/ تنهایی/ تنهایی عریان/ انسان / دشواری وظیفه است/.

 در این میان وهن انگیزترین و نابخشودنی ترین گناه همانا انفعال است. توفیر چندانی ندارد اگر این مسخ بودگی ناشی از ناآگاهی ناخواسته باشد /قاطع و برنده / تو آن باشکوه باره پاسخی/ به هنگامی که / اینان همه نیستند/ جز سوالی/ خالی/ به بلاهت/ چه آگاهانه پشت کردنی باشد به پزواک نعره ی دردمند غریبی، در ازای دریافت نواله ای/ ای به خواب خرگوران فرو شده/ به نوازش دستان شرور یکی بدنها/ یا اعتیاد به ترس فلج کننده ای که سالیان به صبوری معنا شده است و نتیجه اش قبول جایگاه کهتری / عفونتت از صبری است/ که پیشه کرده ای/ به هاویه ی وهن/ تو ایوبی / که از این پیش اگر/ به پای برخاسته بودی/ خضروارت/ به هرقدم/ سبزینه ی چمنی/ به خاک/ می گسترد/ .

شاملو برای انسان جایگاه رفیع و نامحدود قائل است و بر همین اساس، تلاش برای احقاق این حقوق، اولویت زندگی وی را رقم زد تا جائیکه با تسلطی مثال زدنی بر زبان فارسی و هم آمیزی زبان آرکائیک با اصطلاحات کوچه و بازار، ضمن فرازیدن از ابتذالهای رایج، به نام و برای انسان سخن می گوید / که کوه ها/ بی حوصله/ در زل آفتاب/ تا دیرگاهی آن را / با حیرت/ در کله های سنگی شان/ تکرار می کردند/. خواست مقامی آرمانی، اشتیاقی است که در اشعار وی پزواک بلندی را سبب می شود که بر تنهایی /زخمی به من بزن/ عمیق تر از انزوا/ سرخوردگی / کوچه ما تنگ نیست/ شادمانه باش/ و شاهراه ما/ از منظر تمامی آزادی ها می گذرد/ حسرت /چیزی بگو/ پیش از آنکه / در اشک غرقه شوم/ و غرور سبکسرانه /کوتاه است در /پس آن به که فروتن باشی/ نهیب می زند. شان در خوری که شاملو برای انسان قائل است در تند باد حوادث و عدم درک و حضور آحاد مردم، لگدمال ناآگاهیها و بازیهای قدرت می شود و همین مسئله کاهنده ترین زخمی است که بر جان شاملو می نشیند چرا که با همه ی رنجها، حضور را، در بزنگاه به انتظار نشسته است /حرف من این است:/ قطره ها باید آگاه شوند/ که به هم کوشی / بی شک/ می توان بر جهت تقدیری فایق شد./

با این همه سرخوردگیهای شاملو باعث انکار خواستهای انسانی اش نمی شوند هرچند شکل تجلی آن در سرایش عاشقانه هایی  رخ می نماید که پهلو به پهلوی حماسه ی وجودی انسان می زندو این عشق آنچنان با حسرتها و حضور اجتماعش تنیده شده که می توان مردمانی را که بر آنها عتاب گرفته در چشمان یاری که انسانش می خواند به وضوح دید /نگاهت شکست ستمگری است/ و چشمانت با من گفتند / که فردا / روز دیگری است/ یا /چشمانت راز آتش است/ و عشقت پیروزی آدمی است/.

شعر شاملو نقد ظرفها و پتانسیلهای قدرتی است که منجر به کانالیزه شدن انتخاب های انسان می شود. چونان شبگیری ظلمات را بر نمی تابد از جان خویش شعله ای می افروزد بقیه را به دیدن وا می دارد تا فریاد برآورند که / مردمی/  و فریادی از اعماق /مهره نیستیم/ ما مهره نیستیم!/ و بر همین اساس است که رضایت به بودی صرف نمی دهد و همین تکاپو برای شدن است که توان ایستادگی و مبارزه را ارزانی می دارد /کفایت مکن ای فرمان شدن/ مکرر شو/ مکرر شو/. این آگاهی کاونده که به قیمت گران از دست رفتن هستی عاشقترین انسانها حاصل شده حسرتی است که در لابه لای کلمات خونین شاملو می تپد و انگار مدام یاد آور گران سنگی دستاوردها و طرح این مسئله است که آیا این همه جانفشانی ماحصلی درخور داشته است؟ آیا در طبق اخلاص نهادن عشق و زندگی آنانی که شاملو سودای ایشان را تا همیشه در سر داشته، کافی بوده است اگر نتوان  با هوشیاری و دوراندیشی گامی در راه آنان برداشت؟ /از زخم قلب آمان جان/ در سینه ی کدام شما خون چکیده است؟/ لب های تان کدام/ بگوئید!/ در کام او شکفته نهان/ عطر بوسه ائی/ شب های تار نم نم باران- که نیست کار- اکنون کدام یک ز شما/ بیدار می مانید/ در بستر خشونت نومیدی/ در بستر فشرده ی دلتنگی/ در بستر تفکر پردرد رازتان/ تا یاد آن – که خشم و جسارت بود-/ بدرخشاند/ تا دیرگاه شعله ی آتش را/ در چشم بازتان؟/

به باور شاملو آنچه سقوط انسان را موجب می شود، تحدید استعداد آزادی و مسدودن کردن راه بر استعلای اندیشه  است. شاملوی شاعر و به معنای کلمه انقلابی تا آخرین دم، شایق به گسستن زنجیرهای کوته بینی بسته بر دست و پای انسان است. همت گماردن بر سرودن شعر سپید و تثبیت آن، ناشی از اعتقادات فلسفی و انکاری انسانی است که به هر آنچه به انسان مربوط است اندیشده، نفی کرده و بدیلی نو را بشارت داده است. از این روست که سروده هایش نماد برجسته ی ادبیات اعتراضی است /هرگز از مرگ نهراسیده ام/ اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود/ هراس من / باری / همه از مردن در سرزمینی است/ که مزد گورکن/ از آزادی آدمی افزون باشد/ .

آثار شاملو توانست با گذشتن از صافی تعیین کننده ی مردم جایگاه شایسته ای در ادبیات ایران بدست آورد. ترجمه ی اشعار وی به چنیدن زبان زنده ی دنیا و همچنین ترجمه ی اشعار شاعرانی چون لورکا، لنگستون هیوز، پاز، ماریانو، مارتینس، حکمت، پره ور، الوآر، بیکل و نویسندگانی چون آندره زید، مرل، شمبون، استانکو و .. جز بهترین آثار ترجمه شده ی ادبیات ایران می باشد.

با این همه زبان شاملو از گزند زبان مردسالارانه ی تمامت خواه در امان نمی ماند. آن هنگام که نوع انسان را در نظر دارد مرد را به تصویر می کشد /مردی چنگ در آسمان افکند/ هنگامی که خونش فریاد و/ دهان اش بسته بود./ خنجی خونین/ بر چهره ی ناباور آبی!/ عاشقان / چنین اند/  یا / روزی که کمترین سرود / بوسه است/ و هر انسان/ برای هر انسان / برادری ست/. هر چند می توان در جای جای اشعارش دریافت که شاملو قائل به جایگاهی برابر و انسانی بوده اما ناخود آگاه در آن هنگام که بانگ بر می آورد و زنان را به انتقام و  پیکار در میدان عمل می خواند زمانی است که مردان خسته اند / خدایا خدایا/ دختران نباید خاموش بمانند/ هنگامی که مردان/ نومید و خسته/ پیر می شوند/ در حالیکه تاریخ مبارزات انسانها از آغاز و تا هم اکنون، تاریخ مبارزات زنان نیز بوده و خواهد بود.

و کلام آخر:

شاملو کوهستانی استوار که برای بازشناختنش تنها بایست از دور نظاره گر بود و بس.

شیوا سبحانی

آذر ماه 1387

 

2 نوشته شده در  87/09/23ساعت   توسط آسو  |